دل نوشته

 

چقدر غربت این ثانیه ها برایم آشناست.به اندازه نیمی از عمرم.
باز هم فریاد.سیاهی.گریه..
...
سکوت...
وباهم روزهای یکی در میان.
من مال اینجا نیستم.خانه ام جای دگر است.
ای کاش می شد...هیچ...نمی شود...
سکوت.آرامش.لبخند...کسی آمد..
کسی آمد و تمام لالایی های خوانده و ناخوانده ام را برایم تکرار کرد.
چقدر دنبالش گشته بودم.خودش آمد..
او یکی بود یکی نبود من است...او خدای من است...
همه ذرات وجودم آنجاست.. آسمان را گویم.
همه از جنس هم اند.همه از جنس خدا.. نور.. شفا..
خانه ام اینجا است در همان جای قدیم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

Design By : Night Melody